تبليغاتX
او نیست!


او نیست!

هیچ جز یاد تو رو’یای دلاویزم نیست ...

 

   معلم پای تخته داد می زد 
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست....

http://dakkali.blogfa.com/

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 0:51 توسط رویا| |

به یه نازنینی گفتم استرس شدیدی دارم گفت هر شب سوره ی حشر رو به نیت آرامش بخوان منم از همون شب شروع کردم به خووندن این سوره...

واقعا تاثیر داره اگه شمام آرامش میخواین و بهش نمیرسین با قلبی پاک سراغ قران برید و ...

مطمئن باشید نتیجه میگیرید ...

من اینجا میخوام تشکر کنم از خداو ونازنینی که بین من و خدا واسطه شد

به خاطر  فرصتی که به من داد

بهترین فرصت

نمیدونم چطور از خدا تشکر کنم...

دوستت دارم خدای من...

می بوسمت ...

اگه شما هم حاجتی دارین همین الان با تمام وجود صداش کنین 

خدا در همین نزدیکی ست

  عاشقتم خداااااااااااااااا جووووووووووووون

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 23:56 توسط رویا| |


 سخنانی از ملا صدرا:

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان
اما به قدر فهم تو کوچک مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريکي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها...
چنين کنيد تا ببينيد چگونه
بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند
در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند
و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟


 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 0:21 توسط رویا| |

 

 می توان رفت در آن ستاره های چشم او

می توان نیست شد هیچ ندید جز دو نقطه سیاه

می توان خود را دید لحظه ای غربت خود را حس کرد

و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد

از غم عشق چه می باید کرد من نمی دانم هیچ

تو بگو تشنه ام تشنه ترین تشنه ها

از عطشی می سوزم تو بگو من نمی دانم هیچ

از غم عشق چه می باید کرد ؟؟؟؟؟

           اعیاد شعبان بر همه مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 0:38 توسط رویا| |

 

خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من

در حالی که همه ی بودنم

تمام زندگی کردنم

به یک نگریستن مطلق بدل شده است

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام

و همچون شمع که در گریستن خویش قطره قطره می میرد

ذوب می شوم و محو میشوم و پایان می گیرم ...

                                                                دکتر شریعتی

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت 22:42 توسط رویا| |

 

 آي آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

 


يک نفر در آب دارد مي سپارد جان

 


يک نفر دارد که دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين که مي دانيد
آن زمان که مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن
آن زمان که پيش خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد
آن زمان که تنگ مي بنديد
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامي بگويم من
يک نفر در آب دارد مي کند بيهوده جان قربان
آي آدمها که بر ساحل بساط دلگشا داريد
نان به سفره جامه تان بر تن
يک نفر در آب مي خواند شما را
موج سنگين را به دست خسته مي کوبد
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود کبود و هر زمان بي تابيش افزون
مي کند زين آبها بيرون گاه سر گه پا
آي آدم ها که روي ساحل آرام ، در کار تماشائيد !
موج مي کوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده ، بس مدهوش
مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد :


” آي آدم ها .. “

و صداي باد هر دم دلگزاتر
در صداي باد بانگ او رساتر
از ميان آبهاي دور يا نزديک
باز در گوش اين نداها


” آي آدم ها…  

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 0:35 توسط رویا| |

 

صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم



بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد



بيا به خانه برگرديم
[...]


گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد



بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است


[...]


و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است


بيا به خانه برگرديم


اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب [...]
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند



بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست




[...]



بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو




[...]





و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
[...]





 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 21:6 توسط رویا| |

 

 مرگ بر تروریست

مرگ بر فاشیست

مرگ بر ...

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت 21:32 توسط رویا|

 

تو ای حسین

با تو چه بگویم؟

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

و تو ای چراغ راه

ای کشتی رهایی

ای خونی که از آن نقطه ی صحرا

جاودان می تپی و می جوشی

و در بستر زمان جاری هستی

و بر همه ی نسل ها می گذری

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون میکنی

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی

ای آموزگار شهادت

برقی از ان نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن

قطره ای از ان خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز

و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش

ای که مرگ سرخ را برگزیدی

تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی

تا با هر قطره ی خونت

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی

ایمان ما ..ملت ما...تاریخ فردای ما..کالبد زمان ما

به تو و خون تو محتاج است...

                     دکتر شریعتی

تقدیم به تمام جوانان عزیزی که در طی این چند روز با نام حسین (ع) قیام کردند و شهید شدند...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 23:29 توسط رویا| |

 

این روزا بد جوری تو فکرم

حالا معنی مناظره های انتخابات رو میفهمم

اینا همش به خاطر این بود که احمدی نژاد بگه من مردم رو آزاد گذاشتم

بابا مگه مردم نمی فهمن ؟؟؟

شما ها چرا مثل کبک سرتونو بردین زیر برف؟؟/؟

واقعا دنبال چی هستین؟؟؟

این آمار و ارقام که وزارت کشور اعلام کرد خیلی خنده دار بود

من که فکر نمیکنم ۲میلیون بیشتر رای داشته باشی تو ایران اونم که همه فامیلتن

احمدی ... احمدی نژاد ... علی احمدی ... احمدی نیا و هزاران احمدی دیگه ...

نمیدونم از کجا اومدی و کی علمت کرده

بدون تو ایران جایی واسه امثال تو نیست

اینهمه مردم تو خیابون اومدن ندیدی؟؟؟

اینا با دل و جان اومدن از حقشون دفاع کنن

اما تو ۲ روز تو تلویزیون اعلام کردی و طرفدارات که نه یه عده سرباز و سپاهی و ... بردی خیابان ولیعصر تا بگی اینایی که به خاطر توهینی که بهشون شده اعتراض دارن خس و خاشاکن؟؟؟

آفرین به تو ای احمدی نژاد

آفرین به تو که مودبانه حرف میزنی !!!

تو تریبون داری آزادی هر چی دلت میخواد بگی !!!!!!

اما ملت ما...

مردم ما با دست خالی هستن

تو با سلاح گرم و سرد

راستی کی به بسیج و سپاه دستور داد شبانه بریزن تو خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران و اصفهان؟؟؟

و دانشجوهایی که خیلی هاشون نخبه حساب میشن بزنن؟؟؟

کی دستور داد با تبر در اتاقاشونو بشکنن؟؟؟

کی میتونه اینقدر بی رحم باشه که به زن حامله و بچه ی ۵ ساله حمله کنه و کتکشون بزنه؟؟؟

واقعا کسی جز یه روانی یه عقده ای میتونه این کارا رو انجام بده؟؟؟

بسیجیا

سپاهیا

و اونایی که عاشق کاپشن و کت و شلوار احمدی نژاد هستین

خوشحال باشین چرا که خیلی از هموطنان شما الان تو بیمارستانها هستن و خیلی ها تو این دنیا نیستن تا از عدالت آقای احمدی نژاد استفاده کنن!!!

آقای احمدی نژاد متاسفم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت 23:30 توسط رویا| |

 

 

خبر فوري براي طرفداران مهندس موسوي:اسم مير حسين موسوي را کامل و درشت روی برگه رای بنویسید. شناسنامه خود را به هیچ کسی تحویل ندهید. حتی المقدور خودکار به همراه داشته باشید.جوهر خودكارهاي موجود در حوزه ها پس از چند دقيقه محو ميشوند. از خودکارسبزاستفاده نکنید. برای جلو گیری از برخی سوءاستفاده ها هیچ گونه نماد رنگی سبزهمراه خود نداشته باشید. حضور در پای صندوق رای در اولین ساعت شروع رای گیری را حتماً مد نظر داشته باشید.شایعه های کناره گیری موسوي شما را منحرف نکند.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/21ساعت 16:23 توسط رویا| |

 

مناظره ی مهندس موسوی و احمدی نژاد رو دیدم

وای خدای من یعنی رییس یک دولت باید اینجوری حرف بزنه؟؟؟

واقعا که!!!!

آبروی همه ی ایرانیا رو برد...

متاسفم در کشوری هستم که همچین آدمی رییس جمهوره...

آرزو می کنم آخرین روزای حکومتش باشه

حکومت دیکتاتوری ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت 21:18 توسط رویا| |

 

عشق من

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت 1:56 توسط رویا| |

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

پیش از این مهر تو بر جانم نشست

نازنین در دوریت جام دلم

بارها از دست تنهایی شکست

بی تو در خلوتگه شبها دلم

در به روی هر که جز غم بود بست

با تو دارم ماجراها تا ابد

سهم ما چون عشق شد روز الست

خیز تا روشن کنی در جان من

پرتوی از مهر تابانی که هست

گر بهه پای دل سراغت آمدم

چون تو را آسان نیاوردم به دست

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 21:52 توسط رویا| |

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم

گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:46 توسط رویا| |

 

روز معلم رو مظلومانه و معصومانه به خودم تبریک میگم

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 0:49 توسط رویا| |

 

واقعا دوست داشتن یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟

عشق کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حد فاصله ی عشق و نفرت چقده؟؟؟؟؟؟؟

مگه میشه هم عاشق باشی و هم متنفر؟؟؟؟؟؟؟

من عشق رو تو وجودم پرورش دادم اما به همون اندازه متنفرم ...

کاش معشوق من عاشقم بود

کاش حرفاشو پس نمی گرفت

کاش زندگی من قشنگ تر میشد

مهم نیست...

  مهم نیست

همیشه بضی از آدما باید حسرت بعضی چیزا رو داشته باشن

از جمله عشق ...

او نیست......................

اما من هستم...

او نیست...

اما خدای او هست...

خدای من هست ...

و زندگی همچنان ادامه داره...

چند وقته میخوام دوباره عشق بازی با خدا رو شروع کنم ....

خدا جون میشه آغوشتو مثل سابق به روم باز کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 4:17 توسط رویا| |

 

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو صبح تابناک تری را

سر در کنار من

با چهره ی شکفته چو گلهای نسترن

لبخند میزنی.

من آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.

من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم.

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

که دستم به دست توست!

من جای راه رفتن

  پرواز می کنم!

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم.

گویند این و آن به هم آهسته

             هان و هان

دیوانه را ببینید!

بی خود چو کودکان

لبخند می زند!

با خود چگونه گرم گفتن است؟! آه ...

من دور از این ملامت بیگاه

همچنان

سرمست

   در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر چگونه بانگ بر آرم که عاقلان !

دیوانه نیستم

 به خدا سخت عاشقم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 20:1 توسط رویا| |

 

با قلم می گویم :

ای همزاد ای همراه

                  ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازی های دوران های زشت.

شعرهایم را نوشتی

             دست خوش

اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟؟

            (فریدون مشیری)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت 22:31 توسط رویا| |

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

ویکتور هوگو

 

عید همگی مبارک

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 0:21 توسط رویا| |

 

خسته از تکرار بی حوصلگی ها

یک سبد تفنن می خواهم

تا بر شبان تنهایی خود بیاویزم

و جهانی پر از کتاب

بی فلسفه و منطق

اما سرشار از احساس سرخ لاله های واژگون

پر از ترکیب یاسمن ها

و آسمانی پر از پرنده...

و این همه آرزوهای منست

که ای همنفس آن را

نثارت می کنم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 0:1 توسط رویا| |

 

می دانم که بر نخواهی گشت

زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت

هزاران سال کافی نخواهد بود

برای من که خاطرات تو در ذهنم محو شوند

می دانم که تو را گم می کنم

هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد

من اینجا هستم عاشق تو

حذف شده از

عکس ها و دفترچه ی خاطرات

نمی توانم درک کنم

دارم دیوانه می شوم

می دانم بر نخواهی گشت ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت 16:5 توسط رویا| |

 

به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا

که چون خورشید بر یخ بسته جان من دمیدی

به یادم هست آن پاییز غم زا را

که تنها بودم و تنها تو اما ناگهان از راه رسیدی

کبوتر وار در باغ سکوتم از این شاخه به آن شاخه پریدی

مقصد از مقصود ما هم دورتر

راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر

در نهایت بی نهایت خفته بود

دل مردد بود و هم آشفته بود

آسمان تاریکتر هر لحظه شد

گفتگوها چون علف هرزه شد

جز جدایی چاره ای بهتر نبود

لحظه ای شیرین تر از آخر نبود

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 2:30 توسط رویا| |

 

دیر زمانی است که انتظارت را می کشم

نمی خواستم ببینم که می روی...آه نه !

و اکنون که ضربه ی سختی خوردم چه باید بکنم؟

من می خواستم تو عزیز من شوی

از وقتی رفته ای روزها سخت و کند می گذرند

تنها دارایی من خاطرات توست همه چیز من تویی!

اینجا در انتظار نشسته ام ولی تو هرگز نمایان نخواهی شد

بدون تو نمی توانم ادامه دهم...

تو گفتی همیشه عاشقم خواهی بود ...همه زندگی ام

و سپس آخرین خداحافظی ات را با من کردی ...

این تغییر ناگهانی برای چیست؟ آن همه دروغ برای چه؟

باید همه را در چشمانت می خواندم

لحظات بی پایان اضطراب و درد انتظار بازگشت تو

تابستان گرم عشق من بارانی شد آه درد!

پوچی پنهان عشقی یکسویه

حال که رفته ای زندگی برایم معنایی ندارد...........

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت 13:27 توسط رویا| |

 

 

  آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی

                     از او به جای ماند...

با یاد دل که ـــ آینه ای بود ـــ

 در خود گریستم.

بی آینه چگونه درین قاب زیستم؟!

                                               (فریدون مشیری)

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت 0:53 توسط رویا| |

 

 

در شگفتم که سلام آغاز یک دیدار است

اما در نماز پایان است

شاید این بدان معناست که

پایان نماز

آغاز یک دیدار است...

.................................

محتاج نگاه توام خدا

از من دریغ نکن...

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 21:30 توسط رویا| |

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.

.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .


لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون كسي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

zanarooz.blogfa.com

نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 0:54 توسط رویا| |

 

درهم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده ی صبحگاهی!

گویی دیداری پس از بازگشت است

آری از سفر خواب باز می گردند

و در پای چشمه ی جوشان فلق

که میعادگاه پس از هر شبشان است

یکدیگر را دیدار می کنند...

و روز آغاز می شود.

                             (دکتر شریعتی)

....................................................

  (اینم شرح حال این چند روز اخیر)

چند روز کامپیوترم خراب بود

داشتم دیوانه میشدم

بدجوری عادت کردم

هرچند این چند روز بیشتر استراحت کردم

خلاصه الان که سیستم سالمه به روح و روان خالقش درود و سلام میفرستم

وای به حال زمانی که خراب میشه ....دیگهههههههههه

در کل من بچه مودبیم فکر بد نکنیدا

خلاصه از همه دوستای گلم ممنونم که به من لطف دارن و به وبلاگ این بنده ی سراپا تقصیر سر میزنن

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 9:28 توسط رویا| |

 

این مطلب رو در وبلاگ یکی از دوستان دیدم خووندش خالی از لطف نیست

روشنفكرى در 5 دقيقه !

اگر جوات هستيد، اگر آخرين مطلبي كه مطالعه كرده ايد تصميم كبري  بوده است، اگر قدرت تحليل شما در حد پت و مت است ،اگر فرق اگزیستانسياليسم و هويج را نمي دانيد، نگران نباشيد بسته هاي آموزشي " روشنفكري در 5 دقيقه " به بازارآمد! 

اولين اصل، يادگرفتن تعدادي لغت پرملاته! هرچی بيشتر بدونيد بهتره اما اگر مغزتون زياد كشش نداره همين چهارتا رو حفظ كنيد:

سيناپس ، پارادايم، نوستالژيك و ديالكتيك .

معني اش زياد مهم نيست فقط كافيه هر چند جمله در ميون مقداري از اين كلمات- به ميزان دلخواه- بكار ببريد البته مواظب باشيد  دُز آن را زياد بالا نبريد كه تابلو مي شود!

ريش پرفسوري گرچه اپيدمي شده ولي هنوز هم جواب مي ده!  ريش پروفسوري مي تونه يك كارگر افغاني رو به يك شهروند فرهيخته تبديل كنه!

غُر بزنيد! غر زدن به وضع مملكت يكي از اركان مهم و شايد مهمترين ركن روشنفكري باشه. به هر چيزي كه فكرتون مي رسه غر بزنيد مهم نيست به چي فقط غر بزنيد مثال:

اگر بارون نمياد از بارونهاي لندن تعريف كنيد و بر پدر مملكت بي آب و علف مون  لعنت بفرستيد!

اگر بارون مياد از هواي صاف و آفتابي تگزاس تعريف كنيد و بگيد :" تف به اين مملكت گل و شل"!

   مدام از پيشرفت خارج تعريف كنيد! طوري كه انگار 80 سال توي لس آنجلس زندگي كرده ايد .مثلاً بگيد اونجا نون بربري تو بسته بندي هاي استريل عرضه ميشه!

كراوات خيلي مهمه حتي اگه مي خواهيد تا سبزي فروشي سركوچه برويد كراوات بزنيد. حتي اگر مي خواهيد با پيژامه برويد باز كراوات را بزنيد! براي اينكه در ذهنتان ملكه شود مي توانيد شبها با كراوات بخوابيد!

اگر در مهماني خواستيد دستشويي برويد و آنجا دستشويي فرنگي نداشتند به شدت از صاحبخانه گلايه كنيد و خودتان را ناراحت نشان دهيد. البته اگر دستشويي فرنگي داشتند هول نكنيد! دستشويي فرنگي هم مثل دستشويي هاي خودمان همان دو مرحله را دارد.      

مواظب باشيد مراحل را جابجا انجام ندهيد!

پيتزا ديگه دمده شده، سعي كنيد اسم غذاهايي رو حفظ كنيد كه بقيه حتي نمي تونند تلفظش كنند.

 مثال: فوندي بورگينيون، تاوزند آيلند و...البته اگر توي رستوران بوديد قبل از به زبان آوردن اين كلمات ابتدا دستتون رو داخل جيبتون كنيد و يك چرخ بدهيد اگر به چيزي برخورد نكرد احساس تشنگي كنيد و يك ليوان آب سرد سفارش بدهيد!

داشتن يك وبلاگ ضروريه . البته اگر هنوز فرق بين كيس و مانيتور رو نمي دونيد برويد به پاراگراف بعدي!

قالب وبلاگ بايد حتماً سياه باشه. سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ظلمانی! اسم وبلاگ هم بايد يكي از اين ها باشد: فرياد بي صدا، اسير حجم خلوت بي كسي، غريب غروب غربت غارغار! براي مطالب توش هم ميتونيد يك كتاب از احمد شاملو بگذاريد بغل دستتون و هر هفته يه صفحه ازش رو تايپ كنيد بريزيد تو حلق وبلاگ!

از زمان قدیم خيلي تعريف كنيد. مخصوصاً بگيد اون موقع همه چيز خيلي ارزون بوده مثلاً تويوتا كمري 3 قرون بوده! البته سعي كنيد به مغزتون يه مقدار بيشتر فشار بياوريد و مثال بهتري بزنيد.

سعي كنيد عينكي شويد. عينك سمبل مطالعه ي زياده ! اگر حوصله مطالعه نداريد يك روش سريعتر هم وجود داره: 2 دقيقه به جوشكاري با دقت نگاه كنيد!

اگر كانديداي مورد نظر شما راي آورد، دمكراسي را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدي آسماني بدانيد.

اگر كانديداي مورد نظر شما راي نياورد بگوييد: ملت شعورشون همينقدره! حقشونه بيسوادها!

ترانه هاي خارجي گوش بدهيد. هرچي غير مجاز تر باشه بهتره! اگر نانسي گوش ميديد نشون ميده كه تمام مراحل روشنفكري رو با موفقيت پشت سر گذاشته ايد!

وقتي در مورد رئيس جمهور هاي خارجي صحبت مي كنيد بگوييد: " آقاي بوش" يا " پرزيدنت بوش"

يك سگ بخريد. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثير زيادي در ارتقاي سطح روشنفكري داره!

اگر دختر هستيد بايد مانتوي شما تنگ باشد! تنگ تر از بقيه ! خيلي تنگ! اونقدر كه موقع غذا خوردن مجبور شويد دكمه هاي جلوي آن را به صورت موج مكزيكي به ترتيب باز و بسته كنيد تا لقمه پايين برود!

و بالاخره مانيفست روشنفكري ...

كتاب هاي فروغ فرخزاد، صادق هدايت ، سروش و گوگوش كتب اربعه ي روشنفكران محسوب مي شوند.

حالا خيلي به آخري گير نديد بيشتر با سي دي حال مي كنه!

باحال بود نه؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت 0:20 توسط رویا| |

 

باز دلم گرفته

این غم نمیخواد از من جدا بشه انگار

فقط موندم چرا مشکلات دور و بر من می چرخند؟؟؟

برای فرار از فکر اومدم چت کنم  اما هیچکدوم ازین دانشمندا نیستن

حوصله ی رومم  اصلا ندارم خیلی چرت شده

کاش...

کاش...

کاش همه چی به عقب بر میگشت

دوباره انتخاب

انتخاب درست...

ولی افسوس که هیچ وقت زمان بر نمی گرده

با غصه هم چیزی حل نمیشه

اما به هر حال دله دیگه نمیشه کاریش کرد...

راستی

این شعر جدید نادر عزیز خیلی با حاله

به قول بچه ها کلی  حال کردم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت 21:13 توسط رویا| |


Design By : Night Skin

خوشا ایران که رنگ جنگ آن سبز است