دوست دارم حرف بزنم ...
دوست دارم تمام اون چیزایی رو که تو دلم سنگینی می کنه رو بریزم بیرون ...
دوست دارم زندگی رو باور کنم...
دوست دارم زیبایی ها رو زیباتر ببینم...
دوست دارم با کسی حرف بزنم که منو هیچ وقت متهم نکنه...
دوست دارم ...
نه دیگه این یه رازه ...
نمیگم ...
آخ که چه شیرینه رویای من ...
درد دل کردن ...
حرف زدن با کسی که حرفاتو قطع نمیکنه ...
فقط گوش میکنه و سرشو تکون میده ...
بهت نمیگه :ببین ... نه ... تو باید... اگه تو ...
آخ چه شیرینه ...
من و شعر و رویا ....
مذهب شوخی سنگینی بود
که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم.
( دکتر شریعتی)

مهدی است آنکه در شب میلاد او خدا
او را به مرحبا لک عبدی ندا کند ...
میلاد عزیز دل زهرا مبارک ![]()
![]()
وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده
فراموش می کند.
آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت.
قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک
مخدوش می کند.
آنگاه
نیروی بس شگرف
مبهم
نامریی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند.
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند .
(حمید مصدق)
اي دل ز جان گذر كن تا جان جان ببيني
* بگذار اين جهان را تا آن جهان ببيني..........................
تا نگذري ز دنيا هرگز رسي به عقبي * آزاد شو ازينجا تا بي گمان ببيني
..........................
گر تو نشان بجويي اي يار اندرين ره * از خويش بي نشان شو تا تو نشان ببيني
..........................
از چار و پنچ بگذر در شش و هفت بنگر * چون از زمين برآيي هفت آسمان ببيني
..........................
هفت آسمان چو ديدي در هشتمين فلك شو * پا بر سر مكان نه تا لامكان ببيني
..........................
در لامكان چو ديدي جانهاي نازنينان * بي تن نهاده سرها در آستان ببيني
..........................
بر بند چشم دعوي بگشاي چشم معني * يكدم ز خود نهان شو او را عيان ببيني
..........................
اي نانهاده گامي در راه نامرادي * بي رنج گنج وحدت كي رايگان ببيني
..........................
نفست سگست ميدان سگ را مپرور اي جان * سگ را بران تو خنجر تا خود امان ببيني
..........................
هي هاي شمس تبريز خاموش باش ناطق * تا جان خويشتن را زان شادمان ببيني
تا ابر از این در بگذرد
من تمام یاد تو را گریسته بودم
هنوز چند دقیقه باقی بود
تا من مناسبت های بودن را ورق بزنم
و تو با من از لحظه ی رفتن گفتی
هنوز چند دقیقه تا سقوط زمین باقی بود
کوچه ها را که می رفتیم
مرده ها را دیدیم
و تو خوابت را گفتی
فهمیدم مهربانی زندانی قصه گوی پیر است
حتی برای تو که میان کلامت نیندیشی
که روزی پول هامان و عشق هامان را وسط شهر قسمت کردیم
و نخواستم کیف خالی ام را به تو نشان دهم
مگر از شروع زمین چند روز گذشته
انگار همین دیروز شعرهایم را به تو دادم
و تو مناسبت های بودن را ورق می زدی
هر ورق شعری و با هر شعر
...........
فهمیدم و هیچ نگفتم
حالا برایم از رفتن می گویی
هنوز تا سقوط زمین چند دقیقه باقی ست
امشب وقتی شعر هایم را برای تو می خواندم
دیدم ابری آمد پشت در
حتی نخواستم خداحافظی کنم
تا ابر از این در بگذرد
میان کوچه تمام یاد تو را گریستم
حالا دلم می خواهد شعر بگویم
هنوز
تا سقوط زمین چند ثانیه باقی ست
برادر چراغ ها را باید روشن کرد.
من از تو برای طلوع بی تاب ترم.
بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد
تا مذهب وحی را ببینیم.
چهره ی علی در روشنایی زیبا و خدایی است.
به تو و من ـ بی مذهب و مذهبی ـ هر دو
علی را در تاریکی نشان داده اند.
( دکتر شریعتی)
میلاد مولود کعبه مبارک
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
وگیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دستهای سپیدش را
به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
ودر جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز با من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...
دگر کافی ست
(حمید مصدق)

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر
بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ...پیوستن
به اصل خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم؟
شعر استاد شهریار را تقدیم می کنم به تمام مادران عزیز
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
…
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
خیلی از آدما فقط بلدن شعار بدن که بابا زندگی اونقدر که تو فکر میکنی سخت نیست
ولی خب باید تو این شرایط باشن تا بفهمن من چی میگم....
ای خدا تا کی غصه و غم...
من که خیلی بد نبودم ...
پس اینهمه بدبختی واسه چیه؟؟؟؟
هر کسیو تو زندگی دوست داشتم رو از دست دادم ...
چی بگم مث همیشه ...
باشه خدا هر چی صلاحه...
چه بارانی است در بیرون این اتاق!
باران؟؟؟
ابرهای همه ی غم های تاریخ
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمی داند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم!
چگونه فراموشت کنم؟
چگونه فراموشت کنم تو را
که از خرابه های هرزگی
به قصر سپید عشق هدایتم کردی
و عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموشت کنم تو را
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام
برایم برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم
فکرم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم
و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس
دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند
و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هدیه کرده ام
که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد
پیشتر ها پیشترها سبز را نمی شناختم
بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم
سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد
که با یاد تو همیشه سبز بنویسم
دستت را به من بده فکرت را به من بده
سرت را به روی شانه هایم بگذار
و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم...
وقتی نمی توانی فریاد بزنی ناله مکن خاموش باش
قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خودت یاشی...
زندگی آنچه زیسته ایم نیست
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم
تا روایتش کنیم.
(گابریل گارسیا مارکز)
آه که چقدر فاصله ی ما دور است
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
ومن درکنار این دنیا تنها بمانم
وتو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من
در سینه ی چشم انداز من
قبله ی نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من
هیچ وقت
در این زاویه تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و آن گاه چه بگویم
به یک نابینا یک بیگانه یک دوردست
که چه ها می بینم؟
(دکتر شریعتی)
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دستها بیهوده
چشمها بیرنگند
دوستم داشته باش
شهرها می لرزند
برگها می سوزند
یادها می گندند
باز شو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ
عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش
سیب ها خشکیده
یاس ها پوسیده
شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بیشتر از باران
گرم تر از لبخند
داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر روشن تر
بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن
آفتابی تر شو
باغ را از برکن
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
خواب دیدم در خواب
آب آبی تر بود
رز پر سوز نبود
زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو
رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت
باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند...
خدایا چقدر تنهام..................
کی میدونه اندازه ی یک تنهایی رو؟؟؟؟؟
فکر میکنم که چنین رویایی
دیگر باز نخواهد گشت
وآن رویا دست ها و
صورتم را به رنگ آبی درآورد
و ناگهان باد مرا به سرعت با خود برد
ودر آسمان بی انتها به پرواز در آورد
آه ...پروازخواهم کرد
آواز خواهم خواند
در آسمان آبی رنگ
و شاد خواهم بود در اوج
وپرواز....شادی پرواز
خودم را بالاتر میبینم
بالاتر از خورشید
هنگامی که جهان آهسته آهسته از من دور میشود
دور از من
نوایی دلنواز نواخته میشود
تنها برای من...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
تو خاطرات معصوم و زیبای مرا بیدار کردی...
و من مبهوت از بازی روزگار...
یک بار دیگر ....
سرشار از محبت عریان...
ایمان آوردم به پاکی...
موج التماسهای من هرچه بیشتر بر پیکر تو فرود می آمد ....
تو به هاله مقدس نورانی نزدیکتر میشدی...
من به مرداب تاریک خواهش ...
ازتو پرسیدم چرا؟؟؟؟
گفتی قرارمان همین بود... من بروم و تو بمانی...
گفتی تو چیزی جز هوس نبودی....
گفتم نرو...
من بی تو می شکنم...
تو ناز کردی و رفتی....
تو نقش بازی کردی و رفتی....
و من بیتاب رفتن تو....
تو رفتی و من چون سایه ای سرگردان شدم.....
تو رفتی و دردهایم سراغ مرا می گیرند....
تو رفتی و شانه هایم هنوز می لرزند...
... (اورفت و من ماندم .... من ماندم و او رفت...)
باور کن من دیگه زنده نیستم....
من مرده ام....
من تاریکم...
توام تاریکی؟؟؟؟....
نه ... نه ... نور که تاریک نمیشه...!!!
تو ...
میدونی چه به روزم اومده؟
تازگی ها سوزشی را در سینه ام احساس میکنم...
و احساس سنگینی در نیمه چپ بدنم را...
دکتر میگه هیچی نیست از اعصابه...
برام آمی تریپتیلین و... تجویز کرده .... می خورم و مست خواب میشم..
توی خواب میبینم ...
اون ور آسمونام.... یه دشت سرسبزیه... یه عالمه گل .... گلای ریز زرد رنگ....
و یه رودخونه آروم ....
انگار با توام....
تو یه آهنگ از گری مور میخونی...
بهت نگاه میکنم......
تو با مهربونی بغلم میکنی .... سرمو میذارم رو شونه های مهربونت و گریه میکنم...
با نگاهت با من حرف میزنی......
دوستت دارم...
دوستت دارم نازنین من....
اشکام بیشتر شده... از شوقه....
ای کاش تا ابد تو این حالت بمونم....
نمیدونم باور کنم یا نه؟
چقدر مهربونی درست مثل قبل...
هر چه هست حس خوبیه...
بین باور و تردید....
صدای زنگ موبایلم در اومد ....
بیچاره دلم.....
نمیشد یه کم دیگه زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟............
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگی اش را
با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی می داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست.
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی.
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند...

هر ترانه
آرامش عشقی ست.
هر ستاره
آرامش زمان
گره گاهی از زمان
و هر آه
آرامش فریادی.
....................................
آه چه سخت است خواستنت
آن گونه که من می خواهمت!
از عشق تو
آسمان قلبم و کلاهم
در کار آزار من اند.
چه کسی خریدار روبانی ست که من دارم
و این اندوه کتانی سپید تا از آن دستمالی بسازد؟
آه چه سخت است خواستنت
آن گونه که من می خواهمت!
<<لورکا>>
یه روزی من بودم و او بود و رویا های من ...دوستش داشتم و میگفت دوستم داره
همه چی در نگاه او خلاصه می شد... نمیدونم چکار کردم که اونو واسه همیشه از دست دادم!!!!!
این ترانه شکیرا رو به یاد او مینویسم شاید یه روزی از اینجا گذر کنه.......
dreams
i always dreamed with the stars
and rode to them on my bicycle
i always dreamed of being a sea princess
talking with seaweed and whales
it was my life...my fantasy
not just a dream
what i didn t know was that you existed
or that you were my only salvation
because i can t breathe if you aren t here
i can t get used to
when you talk to me nothing can compare
i already know it you arent perfect and it s the truth
but you ll always be here inside of me
you make my fantasies reality.......
castles...princesses what irony
fantasies after all
my prince charming my poetry
was not far from my life
i had a feeling that you d come
that i would love you until the end
i had a world of illusions
in which i saved a spot for you
because i can t breathe if you aren t here
i can t get used to......
رویاهاهمیشه رویای ستاره ها را می دیدم
و با دوچرخه به سوی شان می راندم
همیشه رویای آن را می دیدم که پری دریایی باشم
با خزه ها و نهنگ ها حرف بزنم
این زندگی من بود وهم من بود
نه فقط یک رویا
که نمی دانم آیا این رویا تو را به هیجان می آورد
یا اینکه تو فقط یک وسیله نجات برایم بودی.......
...........اما تو همیشه اینجا در وجودم هستی
تو رویاهایم را به واقعیت بدل می کنی.......
حس می کردم تو خواهی آمد
که تو را تا ابد دوست بدارم
دنیایی از خیالات داشتم
که در آن جایی برایت نگه داشته بودم
چرا نمی توانم نفس بکشم وقتی که اینجا نیستی
نمی توانم عادت با تو بودن را از سر باز کنم
رحلت پیامبر اکرم(ص ) و شهادت مظلومانه ی
امام حسن مجتبی و امام رضا (علیهما السلام)
بردوستداران اهل بیت تسلیت باد
یاقوت لب لعل تو مرجان مرا قوت.....
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت؟
قربان وفا تم بوفاتم گذری کن........
تا بوت مگر بشنوم از رخنه ی تابوت.........

و تو ای باد گمشده سرگردان !بیداد مکن.... و شما ای پرندگان شکسته بال بی آشیان بهوش آیید ... نه زاری کنید و نه فریاد کشید... بگذارید تا این اشک خنده ها بر ناودان لبها یخ بزنند و این عشق سینه سوز با نهایت گدازندگی جان و پیکر او را آسوده سازد.
بگذارید تا اشک غم ها از گرمی سوخته و بخار شوند. و تو ای عقاب سوخته بال.... بیش از این منال . تو مکوش تا دهان خود را با کلمه عشق به فساد آلوده کنی.
در این محیط ننگ آفرین عشق یعنی فشار دو تن دو لب......
آنزمان که نگاهت با نگاه من آمیخت لحظه ای آسمان غرید و شهاب خانه سوز از نگاهت جهید....
فقط من عاشق شدم نه تو.......
امروز دریافتم که خدا چه اشتباه بزرگی کرده که ترا با من آشنا نموده است !
امروز شادی ها مرا تنها گذاشته اند.
امروز غمها بر من ناز می فروشند.
امروز در آسمان زندگیم خورشید اقبال طلوع نمی کند.
امشب چشمه سار اشکها رسوب کرده اند.
امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه و ستارگانند.
.........و این زمان که من این نامه را برای تو مینویسم نه تو به من تعلق داری و نه من لبریز توام......
چند روزی است که این دام برچیده شده و صیاد سویی دیگر شتافته است.
روزی بود که گنجشک صحبت شاهینش آرزو بود.......
آنچه بین ما گذشت برای او هوس بود و برای من آرزو.....
اکنون من تنها در کوره راههای مغیلان زای زندگی پیش می روم......
........ و تو آمدی!
یک شب تالار سینه ام را برای تو چراغان کردم و خودم بر مسند غرور بزرگم تکیه زدم....
آنوقت کلماتم را مانند چارپایان فرمانبربسوی تو فرستادم تادر کنار گوشت سوره ی تسلیم را فرو خوانند و تو را دزدانه به قصر من آورند.
.... و تو آمدی ...با اکلیل نگاهی که پرتو چراغها را در خود می گرفت... با سیماب چهره ای که روشنی قلب مرا خجل میکرد....
و با پیکری که رونق مسند عاجگون غرورم را از میان میبرد.....
تو امدی با سنبله های لبخندت... ریحانه های نگاهت... و یاسهای پیکرت...
و من با دستهای لرزانم برای تو پل ساختم و نخل درودم را سایه بان تو کردم.........
ولی خنده های تو در تالار سینه ی من طنین گرفت............
من با بی باوری بسوی تو امدم و دیدم دلت تهی است و جز سنگ پشت های مرده در ان چیزی نیست!
از آن پس تو برای من یک دهلیز سرد و سیاه شدی........
من هم دست از حکمرانی قاهرانه ام برداشتم ...تالار سینه ام را درهم ریختم...
خرابه نشین ویرانه های قلبم شدم............. .

